کدام واقعیت؟

خدا میداند که کسی که میداند چه باری را بدوش میکشد. خدمت دوستان عزیز عرض کنم جمله اول ربطی به موضوع نداشت و مثل آهی بود که از روی حسرت و یا دل تنگی از دل بر آمد. و یک خبر اینکه این آخرین مطلبی است که ان شا ا.. به این سبک و سیاق (فله ای) خدمتان عارض میکنیم. و مثل اینکه دوستانی که با ما مثلا در نوشتن همکاری میکنند متفق القولند که باید هر دو هفته یکبار یک مطلب بگذاریم آنهم مطلبی که رویش فکر شده و چند نفر صاحب نظر مطلب معلوم الحال را از بوته نقد گذرانده باشند. و آن موضوع خیلی صیقلی و چکش کاری شده بدست دوستان برسد و مو لای درزش نرود. 

البته از زمانی که این تصمیم گرفته شده است 14 روز گذشته و هیچ کس به خودش زحمت این را نداده است که مزاحم دیگری بشود برای پیشبرد این هدف. یعنی به عبارت دیگر اینکه این تصمیمشان نیز مانند خیلی از حرفهایشان عاروقی بود از روی احساس وظیفه ای که تنبلی امانش را بریده باشد. در این موضوع تنها کسی که پیگیر قضیه است محسن است و برایم جالب است که چرا محسن؟ و جالبتر اینکه چرا آنها این دغدغه را ندارند.

بالطبع یک مداح و بچه هیئتی باید بیشتر به کار های فرهنگی روی خوش نشان دهد تا یک مستمع معمولی آن هیئت. و این نیز یکی از درد های بزرگ این روزگار است گریبان خیلی هایمان را گرفته.

و اصل موضوعی که میخواستم بنویسم این بود که در ادامه می آید :

قبل از این تصمیم یکی از نویسندگان نکته ی جالبی داشت که قرار بود خودش بنویسد اما هر چه منتظر شدیم چنین اتفاقی نیفتاد و حیفم آمد که ننویسمش. شاید بیشتر دوستان این حکایت از گلستان سعدی را شنیده باشند که در شهری مامورین دو نفر را زندانی میکنند و که یکی لاغر بوده و دیگری خیلی چاق . و در زندان را دیوار میکنند تا اندو بمیرند . میفهمند بیگناهند بعد از یک هفته وقتی دیوار را خراب میکنند  میبینند چاق مرده و لاغر زنده است. 

دوستمان میگفت این حکایت را معلممان تعریف میکرد و وقتی دلیلش را از ما که کودکی بیش نبودیم پرسید!با خودم گفتم خب معلوم است که لاغر از گرسنگی مرده است و باد کرده مردم فکر کرده اند چاقه مرده و چاغ نیز لاغر گشته و مردم فکر کرده اند که لاغره زنده است.وقتی اینرا تعریف کرد توپ ما از خنده منفجر شد از بلاهت دوستمان  . دلیل اصل قصه که در گلستان آمده این است: مردم درین عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.

شاید هم آن حکیم برای این که پندی به دیگران داده باشد اینچنین سخن به گزاف گفته باشد  و اصل قصه همان باشد که دوستمان گمانش را برده و برایمان تعریف کرده.و من نمیدانم....



خودت باش(تقديم به خواهرم)


برای سرودن شعر باید سبک و سیاق خاصی داشت و به چفت و بست کردن وزن و قافیه بسنده نکرد چون کسل کننده و خالی از کشش است.

اگر منظوری در شعر هست و قصد بیان آنرا داریم،  حرفی را بزنیم که خودمان نیز به اندازه همان حرف بزرگ باشیم یا در آن موضوع تجربه داشته باشیم یا اگر نخوردیم نون گندم دیدیم دست مردم!

برای خلق معانی و بدیع بودن اتفاق ذهنی باید به بی نهایت بودن چینش خوب کلمات نیز ایمان داشته باشیم. و نخواهیم خود را در انحصار این آرزو که کاش فلانی بودم تا شعرهایم خوب میشد ذهن خود را زندانی کنیم.

در ضمن هر کسی برای زمان خاصی آفریده شده و اگر فکر میکنید بازار آنها اشباع شده است شعر گفتن مانند سعدی یا مثل نیما کار بیهوده ایست، . اگر مثل سعدی بگویی که به قول شاعر فقط تو یک تکرار بوده ای.

خدایی که قادر است سعدی فردوسی و حافظ خلق کند قدرتش در خلق کردن بی نهایت است. ژس باز هم میتواند  ایمان  مهمتر از همه باشد.

و هزاران تذکر دیگر که من غافلم...

و همین چیز ها بوده است که با نداشتن آن نتوانستم در حیطه شعر کار کنم شعر برای من خیلی مقدس و دست نیافتنی تر است...

فروغ بودن و سهرابی نوشتن و شاملویی فکر کردن ناقص الخلقه ای بیش نیست مخصوصا که تجارب و مطالعات من ناچیز است. کتاب بخوانیم تا توانیم.

بسیار ضد لایک

نمیدانیم در دفاع از دفاع مقدس در کدامین میدان باید مبارزه کنیم؟ هم دشمن هم خودی خنجر خود را تا جایی که میتوانند در بدن با صلابت هنر جنگ ما و تاریخ جنگ ما فرو میکنند و میپیچانند.

میبینی جلوی درب اداره جات سنگر درست کرده اند . کیسه گونی خاکی زورشان آمده سنگر بسازند آمده اند با کیسه برنج هندی یک مضحکه براه انداخته اند برای عوام و ناس. واقعا کارشان بی روح است و بیجان. شبهای هفته دفاع مقدس هم جشنواره ای بر پا بود درست مثل همین سنگر های بی روح و مجری آن  اول برنامه  حرفی از شهید آوینی گفت که خیلی  نچسب بود مجری باید برود تریبون دار همان هامون های داریوش مهرجویی ها باشد چون تریپ آوینی نمیخورد واقعا. تو رو خدا اینجور کارها را به اهلش بسپارید.

کافینت شهرم

قدر کافینت شهرمان را خوب میدانم چون از در به در شدن به شهر گرمه نجاتمان داد . بقیه هم سعی کنند تا این فرصت را تقویت کنند.  چون هم سرعتش خوب است هم قیمتش مناسب است.

یاد روزی باشیم که برای گذاشتن نیم خط مطلب روی وبلاگ 30 خط مطلب مینوشتیم و بعدش میپرد روی هوا و فنا میگشت.

نا تمام

ادامه نوشته

همه چی آرومه من چقد خوشبختم(تو بخوان : همه چی داغونه من چقد بدبختم)....

خدایا به من کمک کن تا میانه رو باشم و عاقلانه فکر کنم. ولی با دیدن بعضی  چیزها واقعا از کوره در میروم. خدایا چرا فکری برای کار جوانان در حوزه فرهنگی شهرم نمیکنم. چرا من فکر میکنم چند تا جوانی که دقیقا راس ساعتی که اذان میدهند در پیاده روی شهرم ورق بازی میکنند با مذهب لج کرده در صورتی که فقط حرمت آن را نمیداند . یا اگر به مسجد نمیآیند با خدا قهر نیستند بخاطر خستگی است و یا این قویا از قیافه من خوشش نمیآید  (نکند یادم رفته زمانی من چقدر جاهل بودم و بی تجربه اگر کاری میکردم همین توقع را داشتم که بقیه راجع به من خوب فكر کنند) شاید انها میدانند هیئت امنا اوضاعشان زار تر از آنست که برای جوان امروزی برنامه بریزند.

چرا فکر نمیکنم من هم دینی دارم نسبت به اسلام و نباید همش اسلام جور مرا بکشد .چرا در هیئتی که قریب به 97 درصد آن جوانانی هستند از همه جای شهرم حق دارند در مکانی که عاشورا زیارت میشود باید راجع به فرهنگ عاشورایی نیز مطلب یاد بگیرند.

تا کی باید فقط صرفا عزاداری کنم و عملا ره به جایی نبرم. چرا سیستمی قوی با پيكره بندي منسجم اجرا نمیشود در جایی که ادعا دارد، مكانيست که با علم گفتمان امام و رهبری و شهدا اداره میشود،   . چرا از همین زیارت عاشورا کسی به دانشگاه میرود فکر میکند تمام وقتی را که در آن مراسم گذرانده جاهل بوده و تازه با واقعیت جامعه رو به رو میشود و اکنون است که میفهمد. برای سند این حرف تغییر ناگهاني تیپ دانشجو است.

چرا کسانی که از روی همین زیارت عاشورا به جایی رسیدند دست کوچکتر ها را نمیگیرند .

چرا احساس نمیکنند آنها نیز نیاز به راهنمایی و کمک دارند.. به این بهانه که زندگی گرفتارمان کرده دیگر ترک مجلس کنند . مگر زیارت عاشورا کار نیست هم کار است هم یک نیاز . 


کجاشو دیدی هنوز ادامه داره...

این تصویر یک شیطان پرست نیست !!!

  برای دو دقیقه فیلم دلخواه نظرمان چهار روز به این مکان صعب العبور میرفتیم هنوز  که هنوزه کاری از پیش نتونستیم ببریم. فیلمی گرفتیم اما اون چیزی که دلمان میخواست نشده . این عکس مربوط میشود به مستندی که من و برادرم مجتبی در حال تهیه آن هستیم . مرتفع ترین صخره روستایمان که در همین مکان میباشد منظره ای بکر دارد برای نمایشی، خاص از از ژئوپلوتیک منطقه .مجتبی برای اینکه بتواند هم از صخره با کمک ابزار آلات صخره نوردی صعود کند و فیلم بگیرد دست به چنین ابتکاری زده که خوب هم جواب داده. مناطق و مناظر بدیعی خواهید دید در این مستندی که با ان 8 کار شده. هنوز مشغول به کاریم شاید گره از این کار بگشاییم.